با عجله به خانه برمیگردم . آخر تو قرار است بیایی . اینجا . به خانه ی ما . هول هولکی به سر و روی کامپیوتر و میزش دستمال می کشم . اتاق را جارو می کنم و صبر می کنم تا بیایی . می آیی ، توی سرو کله ی هم می زنیم ، غذا می خوریم ، فیلم می بینیم ، حرف می زنیم ، از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می گوییم اما آن چیزی که دلم می خواهد نمی آید که نمی آید . فرق نمی کند کجا باشیم ، توی پارک دست هم را گرفته باشیم ، خانه ی شما باشیم یا اینجا یا خانه ای دیگر ، آن حس آرامش لعنتی نمی آید که من هی فکر نکنم آخخ وقت نیست ، وقت دارد می گذرد ، یک ساعت دیگر مانده ، نیم ساعت .. و خداحافظ. آن حس لعنتی بهشتی ، که تو بدانی هیج چیز زیر این سقف بالای سرت نیست که بتواند این لحظات را بر هم بزند. که چهار دیواری یی که الان درونش هستی ، الان و روزهای بعد و بعدترش مال تو و فقط توست و می توانی با خیال راحت در آن حکمفرمایی کنی . می توانی با خیال راحت ساعتها سرت را روی سینه اش بگذاری و به آهنگ نفس کشیدنش گوش کنی و بگذاری که حرف ها آرام آرام و خود به خود جوانه کنند . . .
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط شراره
|
دیشب رو هیچ وقت فراموش نمی کنم !
من قسم خوردم . . .
پی نوشت : " از خودم بدم میاد "
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط شراره
|
دوشنبه
خوبم ، حداقل ميشه گفت كه بهترم !
ديدي ؟
اين بار حق با من بود .
۴ روزي بود كه با اين عصبانيت مسخره از تمدن و ادما به دور بودم اما حالا
دوباره ميخوام نفس بكشم . . .
بابت اين چند روز نابودي . . . شرمنده
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط شراره
|
يكشنبه
بدون حتي كوچكترين تغييري
هنوزم فروكش نكرده !
حوصله هيچ كسي رو ندارم . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 11:18 بعد از ظهر  توسط شراره
|
شنبه
هنوزم عصبانيم !
. . .
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:15 بعد از ظهر  توسط شراره
|
جمعه
توصيه اخلاقي :
وقتي عصبانيم نزديكم نشيد !
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط شراره
|
پنج شنبه
ساعت ۹- ۹:۳۰ صبح
بعد از یه شب اروم و دوست داشتنی
چه قدر عصبانیم ! ! !
خیلی . . .
چقدر بده كه ادم مجبور باشه حرف هايي رو بشنوه كه اصلا دوست نداره !
حتي انتظارشم نمي كشه . . .
بحث و جدل بي فايده است !
من " نابود " شدم .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:41 قبل از ظهر  توسط شراره
|
امروز داشتم فکر میکردم بهترین روز زندگیم چه روزی بوده !
خیلی فکرکردم اما چیزی یادم نیومد . . .
به جای روزهای خوب تمام روزهای بد مثل یه فیلم از جلوی چشام گذشت
چقدر عجیبه
همه اتفاقات بد کاملا یادمه و چیزی رو فراموش نکردم
اما دریغ از یاد اوری یه روز خوب . . .
نمیدونم واقعا روز خوب نداشتم یا داشتم و فراموش کردم !
دوست دارم به خودم دلداری بدم
اره
این جوری بهتره . . . من فراموش کردم !
روزهای خوب زیادن
خیلی زیاد
مثل همین امروز . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط شراره
|
با امسال شد ۶ سال که هر سال ۲۷ خرداد میایم پیشت . . .
چقدر دلم تنگ شده !!!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط شراره
|
" میزان رای ملت است "
امام خمینی
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط شراره
|
از خودم عصبانیم
خیلی زیاد
زده به سرم
شاید این تصمیم رو خیلی زود تر از اینا باید می گرفتم !
فقط . . .
فقط یه فرصت دیگه به خودم میدم ، بعدش اگه مثل همیشه بازم نشد
. . . تمومش میکنم
واسه همیشه !
و یادمم نمیره که :
" این بار دیگه این تصمیم هیچ تبصره ای هم نداره و قابل تغییر نیست "
پی نوشت : انگیزه ، اراده ، ایمان ، اعتماد به نفس ، توکل ، و باز هم توکل . . .
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط شراره
|
چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم . . .
از معدود دفعاتی که دلم میخواد با یکی از جنس خودم حرف بزنم !
هر چی که تو دلمه و مدت هاست داره عذابم میده . . .
فقط فقط حرف بزنم
همین !
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط شراره
|
ناراحتم . . .
لاک پشتم دیروز مرد
!
اره به همین راحتی مرد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط شراره
|
امروز روزه معلمه !
خواهر گلم روزت مبارک . . .
امروز خیلی خیلی روز خوبی بود !
یه روز فراموش نشدنی
انگار همه چی دست به دست هم داده بود تا دلیلی پیدا بشه واسه شاد بودن و دور هم بودن . . .
خداجونم ممنون
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط شراره
|
امروز تولد مامان جونم بود !
به خاطر یه عمر تلاش و زحمت دستتو میبوسم مامان جونم و امیدوارم یه روزی بتونم تمام مهربونیاتو جبران کنم . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط شراره
|
چقدر مرگ به ادما نزدیکه !
اونم بعد از حدود ۶ سال . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط شراره
|
دستم شکسته و ۱ هفته ای میشه که تو گچه
دست چپمه !
حالمم زیاد تعریفی نیست . . .
نمیدونم چم شده !
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 1:25 بعد از ظهر  توسط شراره
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط شراره
|
دلم شدید نوشابه میخواد !
اما نمیتونم بخورم ، اخه یه جورایی تو ترکم
. . .
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 11:27 قبل از ظهر  توسط شراره
به نام خدا
من هم مثل همه در تطیلات عید بسر می برم و همه ادمای اطرافم شدیدا خوشحال هستن . . .
سال جدید
ادم های جدید
تصمیمات جدید
هدف های بزرگ تر
همه چی بوی نویی میده !
اما جالبیش اینه که فقط ۱۳ روز دوام میاره همی چی . . .
بعد ، یهو همه دوباره میشن همون ادم های سال قبل !!!
توبه . . .
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط شراره
|